هفتاد و پنجم
خیلی وقته ننوشتم و غر نزدم
امروز میخوام بنویسم از اون صحنه هایی که از چشمم پاک نمیشه
داشتم میومدم خونه تو پیاده رو یه خانوم خیلی پیر بود که داشت رد میشد منم یهو نگاهم به نگاهش گره خورد
دیدم اونم داره نگاهم میکنه و لبخند خیلی قشنگی زد و منم لبخندشو با یه لبخند جواب دادم
خیلی حس خوبی گرفتم ازش
بنظرم خیلی حرکت اصیل و باوقاریه
یادم باشه به نوه هام بگم
اینم میگم که دو سال هرشب وقتی شیفت عصر بودم منتظر قطار میموندم اونم واگن آخرش تا زودتر برسم خونه
من هیچ بچه حلو چشمم نمیاد اول نوه 😹
تا خاطرات بعدی خدانگهدار
اهااا داشت یادم میرفت
اینم بگم که عاشق خمیرای لای نون کایزر بقوتشن آلمانیا و همینطور لاوگن شتانگه آنها شده بود
میانوعده موردعلاقه اش هم بوتر کراواسان با چایی یا قهوه بود
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 13:58 توسط
|