پنجاه و هشتم

من کجا بدنیا آمده ام، معلومه که ایران

ولی وقتی درس و مدرسه تمام شد تبدیل شدم به یک جهانگرد کوچک

همه جا زندگی کردم ولی الان برلینم

همه جا غیر از ترکیه

دبی بودم ارمنستان بودم اوکراینم که چندین سال بودم

مجارستان بودم اتریش بودم و در حال حاضر المانم

سال دیگه کجا باشم خدا میدونه

بگذریم

امسال دومین سال نوی تنهایی که حتی دوستامم پیشم نیستن

البته اینکه هیچ دوستی ندارمم بی ربط نیست 🤣

دیشب از استرس پییر (اسم همون پسر آلمانیه) دوبار از خواب پریدم

ساعت سه بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد

تصمیم گرفتم کل روزو تخس‌ باشم و بودم

بهش توجه کردم طاقچه بالا گذاشت دیگه کافی هست

رفتم دیدمش نشسته پشت میزش گفت صبح بخیر منم مخففشو گفتم

گفت حالت چطوره گفتم خوبم تو چی گفت منم خوبم مرسی که پرسیدی

بعدشم یه راست رفتم سرکارم

پسر فلان فلان شده هیچی احساسات سرس نمیشه

اومده ازم تاریخ تولد عمومو میپرسه منم گفتم فلان ماه گفت عهه عنصر تولدش چیه و نشان ماه تولدش اینه منم گفتم خب که چی

گفت تو نمیدونی گفتم نه گفت برای مامانم اینه بعد ماه منو پرسید منم گفتم گفت مال تو اینه گفتم اوهوم خوبه

تررررر زدم بهش

البته اونم فکر میکنه من براش طاقچه بالا میام

گفت میخواستم برات بنویسم گفت دوست دارم و من در جواب همه اینا از ذوق سکوت کردم

ولی بعدش دیگه هیچی نگفت شدیم دوتا همکار معمولی

فقط گفت اون دوست دارمی که گفتم فقط از شخصیتت خوشم میاد فکر بدی نکنی منم گفتم منم همینطور

الان دیگه من فاصله میگیرم یعنی فاصلمو حفظ میکنم

من یه روز بهش یه اسنیکرز دادم شکلات دادم امروز جلوی من داشت شکلات تخم مرغی میخورد یه تعارف کرد گفت میخوای کمکت کنم منم فکر کردم میگه بیا شکلاتم نصف نصف

جایزشو دراورده گذاشته جلوی من

نمیفهممش نمیخوامم بفهممش

دلم نمیخواد دیگه دوسش داشته باشم

تموم بشه از دلم پاک شه

پنجاه و هفتم

دوهزار و دویست یورو دیشب و تمام

پسر المانی که دوسش دارم دیروز از موهام تعریف کرد

ولی من موهام از بس رو مخم بود مجبور شدم ببافمشون

ولی اون دیروز عمدا جلوی من تلفنشو جواب داد و گفت سلام عشق من

شایدم من میخوام فکر کنم عمدی بود چونکه دوسش دارم

فردا با اون شیفت دارم

امشب خواب ندارم

ساعت یازده خوابیدم یبار یک و نیم بیدار شدم یبار سه

کاش قلب بی صاحاب ما ارام بگیرد و بکپد

خسته شدم از بس بهش گوش دادم

مغزم میگه دوسش داری ولی نه بیشتر از خودت

قلبم میگه خفه شو بابا تو نمیدونی چقدر من دوسش دارم

قلبم وقتی میبینتش خیلی غیرعادی رفتار میکنه طرف فکر میکنه خیلی ازش فراریم

ولی من دوسش دارم ایرانیم نیست اخه من چجوری اون نفهمو بفهمونم

اه

دغدغه های بیست و شش سالگیم هیچوقت فکر نمیکردم این باشه

سه بیدار شدم دیدم ماه نصفه و نیمه از پنجره اتاقم داره خودنمایی میکنه

اهنگ ماه کامل یادم اومد فقط اونجا که میگه دور دورا اونجا که دریا تموم میشه اونجا که اسمون تموم میشه 🤌🏽🥲

پنجاه و ششم

امروز نه سلامی نه علیکی

رفتنی بهم گفت چه کت قشنگی

همین

انقدرم سرد و جدی بودن روی من یکی تاثیر عکس داره

فردا میخوام برم موهامو ببافم

خدا کنه سفت نبافه

پنجاه و پنجم

خیلی دلم برای وبلاگم تنگ شده

برای نوشتن روزمره هام اینجا وقتایی که خیلی تنها بودم

الان از استرس فردا تصمیم گرفتم دوباره بیام بنویسم

من چند ماه تو مرکز توجه یه پسر بور چشم آبی بودم و حتی روحم خبر نداشت

میدیدم بهم میگه چقدر گردنبندت قشنگه چقدر کفشات خوشگله ولی هیچوقت فکر نمیکردم منظوری داشته باشه

اخه من مدتها بود ازین چیزا فاصله گرفته بودم، و همیشه و همه جا تعریفا هست بی منظور بغل کردن هست بی منظور

فکر میکردم اینم مثل بقیه بی منظور بوده باشه تا اینکه پسره برام نوشت

توی واتساپ نوشت که خیلی پشت سرت حرف میزنن و منم پشت سرت حرف زدم یعنی همون غیبت کردن و الان عذاب وحدان دارم و از تو معذرت میخوام

منم گفتم چه حرفی میزنن گفت وقتی کارت تموم میشه با ما غریبه میشی انگار مارو نمیشناسی و میری و حتی منتظر ما نمیمونی که کارمون تموم شه

منم بهش گفتم فقط چون ازت خداحافظی نمیکنم به خودت اجازه دادی که این حرفارو در موردم بزنی

خلاصه عذاب وجدانش چند برابر شد

و من از اونروز به بعد فهمیدم که این از تموم کاراش منظور داشته

اینکه هوامو داشته اینکه مراقبم بوده اینکه کسی پشت سرم حرفی نزنه

از اونروز به بعد منم سعی کردم بیشتر بهش توجه کنم

عکس پروفایلش با یکی از همکارم بود که من ازش متنفرم و هیچ حرفی باهاش نمیزنم

یبار استاتوس گذاشت توی واتساپ همون استوری از سگهای گنده

منم ری اکشن نشون دادم اونم خوشش اومد هی گذاشت

حتی عکس پروفایلشم عوض کرد این پسرررر دوست داشتنی

منم سعی میکردم توی واتساپ استوزی بزارم با اینکه بنظرم خیلی خنده دار بود استوری واتساپ

یه روز ویو خونمو با یه اهنگ غمگین همزمان با غروب افتاب گذاشتم تونم یه استیکر برام فرستاد

بعد از اونروز یه روز که شیفتمون یکی بود اومد دنبالم چون من باید جای دیگه کار میکردم اومد که منو ببره

من یهو چشمم خورد به غروب افتاب اسمون قرمز قرمز شده بود

بی اختیار گفتم واو اونم سریع دور زد که من بتونم عکس و فیلم بگیرم

اونروز بهترین روزمون بود بعد شروع کرد به حرف زدن و گفت من دوست دارم چرا تو منو دوست نداری

منم لبخند زدم تمام این مکالمات به زبون امانی بوذ

اون خجالت چی میفهمه والا دخترای المانی همه کنههه اکنهههه

وقتی یه دختر چش ابرو مشکی میبینه که برای خودش ارزش قائل هست و با همه حد و مرزی داره بایدم براش جالب باشه

من که جوابی ندادم ولی اون بازم گفت من راستشو میگم که توروو دوست دارم

من دوباره هیچی نگفتم چونکه خودمم خیلی دوسش دارم و من تو اینجوری مواقع همیشه گند میزنم

اگه اون شش ماهه منو دوست داره من دو هفته هست که کل حواسم به اونه

بعد بهم گفت که قلبت از جنس یخ هست 🧊