زندگیم عینهو رمانا میمونه

خداروشکر تونستم دستمو به یه جایی برسونم

راستش من شکست عشقی نخوردم تا حالا اما تو یه رابطه جدی دو سال بودم و یه شب بدون هیچ دلیلی از هم جدا شدیم و نه دیگه منپی شو گرفتم نه اون پی منو

یعنی چندباری باهام تماس گرفت و من خواب بودم بعد برگشتم بهش گفتم بدرک و بعد شروع کرد به یاوه گویی و از اونشب کذایی دیگههیچ خبری از هم نداریم

بعضی وقتا دلم براش تنگ میشه اما خداروشکر یه کار خیلی خفنی پیدا کردم و اصلا وقت سر خاروندنم ندارم چه برسه به فکر کردن بهاون بی ادب

بگذریم سرکارم خیلی خنده دار بودم اولاش که چیزی نمیدونستم همش میخواستم یکاری کنم اما نمیدونستم چیکار

خلاصه ما هممون تو شیفتی که کار میکنیم یه سرپرست داریم و من اولاش از اون یارو خیلی میترسیدم

یهو به خودم میومدم میدیدم داره چک میکنه که چخبر هست و چیکار دارم میکنم و انقدر یهویی میاد بالاسرت که هول میکنی

خلاصه همه ازش حساب میبرن ، اصلا ندیدم خنده رو لباش بیاد همیشه و همه جا کاملا جدی برخورد میکنه

فکر کنم چیزی بعنوان احساس تو وجودش نداره

یکم که گذشت با من مهربونتر شد ، میپرسید چطوری وسط کار منم با تعجب جواب دادم میخواستی چطور باشم میبینی که سرم شلوغه

خوشم نمیاد کلا با کسی حرف بزنم ، میدونی حوصله کسیو ندارم

این یکم چون خیلیییی جدی بود بنظرم جذاب میومد

چند روز پیش با ماشین اومد دنبالم که منو برگردونه دفتر حالا از اونجایی که من بودم تا دفتر دو تا سه دقیقه پیاده راه بود نمیدونم چهاصراری بود من با ماشین برم

خلاصه کم کم بیشتر راه افتادم و یکم تونستم با المانیا بیشتر دوست شم

دیگه وقت حساب کتاب که میشد میومد رو به روم مینشست نگام میکرد چجوری حساب میکنم

یا مثلا همین دیشب اومد حساب های یجا دیگه رو برداشت اورد جلوی من نشست که اونم حساب کتاب کنه در صورتکه اصلا وظیفه اوننیست

خلاصه من تا وقتی برام جذاب بود که محل سگ به کسی نمیذاشت و لبخند به لبش ندیدم بعد که دیدم با یکی دوتا از دخترای المانیخیلییی میخنده برام لوس شد

خوشم ازش نمیاد

ولی وقتی کنارشم یه حس عجیبی دارم ،

شاید چند بارم دلم براش تنگ شده سرکار ندیدمش

اما اصلا باهاش حرفم نمیزنم حتی یه کلمه

همه اینارو وقتی دارم مینویسم که زیردست ارایشگر اوکراینی نشستم و داره повторную процедуру برام انجام میده یعنی دارهاون درمانی که قبلا انجام داده بود برای موهام رو تکرار میکنه چونکه من از نتیجه دفعه قبل راضی نبودم

خلاصه برنامه فردامو چک کردم دیدم اون بیریخت فردا تعطیل هست یکم حالم گرفته شد گفتم یکم بنویسم

وقتی که هست حواسش بهم خیلی هست،

از یکی از اشناها اطلاعات گرفته راجع به من

ایشونم سریع بهم گفتن مه هرچه سریعتر برو برای خودت یه حلقه بخر تا کسی اینجا خودشو بهت نچسبونده ، باید امروز بعد اینارایشگر کوفتی برم حلقه بخرم برا خودم 😂